تبليغاتX
تاب بنفشه

تاب بنفشه
ماجراهای من و زندگی  
مامان خوبم خیلی دوستت دارم ...

مامان مهربونم میدونم که قدرتو نمیدونم تا خودم یه روزی مادر بشم ......

مامان عزیزم تو این دنیا هیچ کس مثل تو منو دوست نداره هیچ کس مثل تونمیتونه اینقدر بی منت به من محبت کنه ..هیچ کس مثل تو اینقدر زود منو نمیبخشه به خاطر اشتباهاتم ....

مامان گلم از صمیم قلب و عاشقانه دوستت دارم امیدوارم همیشه تنت سالم باشه ....

مامان ماهم به خاطر همه خوبیهات فداکاریهات و عشق بی دریغی که به پای ما میریزی ازت ممنونم

خدا کنه دختر خوبی برات باشم .....خیلی دوستت دارم مامان

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 15:49 ] [ سمیرا ]
 

امیدوارم هیچ آدمی تو این دنیا مریضی پدر و مادرش رو ندیده باشه

روزایی که بابای عزیزم قلب نازنینش مشکل دار شد و بعد از یه جریانات خیلییییی سخت کار به عمل جراحی رسید  خدا میدونه که من و سمانه و مامانم چه حال و روزی داشتیم  . دلم میخواست سینه نازنین بابام رو خودم ببوسم قلبش رو دو دسته تو دستام بگیرم و بگم تو رو خدا آروم باش  ، تو رو خدا مرتب کار کن ........

خواهر طفلکم روزای آخر حاملگیشو میگذروند و همون روزا بابام قرار شد عمل باز قلب انجام بده ، فقط خدا خودش میدونه که اون روز به ماها چی گذشت .

روزی که اون برگه عمل رو دادن به من کع به عنوان فرزندش امضا کنم ،....خدایاااااااااااااااا  من نمیدونم چه جوری دوباره ازت تشکر کنم که بابام رو بهم برگردوندی

توی همون روزا یه دوست نازنین که همکلاسی روزهای دانشگاهم بود مرتب بهم زنگ میزد و اس ام اس میداد مرتب امیدواری میداد ، همش میگفت سمیرا توکل به خدا کن من مطمعنم بابات بر میگرده ...

خانم علیزاده از بهترین دوستای دوره ارشد بود توی دانشگاه برام که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ، حالا همین دوست نازنینم چند روز پیش اس ام اس داد که سمیرا بابام تصادف کرده و ۱ هفته هست که بیهوشه تو رو خدا دعاش کن ....

امروز دو هفته از اون اس ام اس میگذره و بابای نازنینش هنوز تو کماست ....

امروز بهم اس ام اس داد سمیرا فردا شهادت حضرت فاطمه هست تو رو خدا فراموش نکن بابامو

تو رو خدا هر کی این مطلبو میخونه واسه سلامتی بابای دوستم دعا کنه یه صلوات بفرسته برای سلامتیش ممنونم از همتون

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 20:54 ] [ سمیرا ]
حواسمون باشه دل آدما شیشه نیست که

روی اون ((ها )) کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم

بعد وایسیم آب شدنش روتماشا کنیم و کیف کنیم !!!!

رو شیشه نازک دل آدما اگه قلبی کشیدی

باید مردونه پاش وایستی ....

[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:13 ] [ سمیرا ]
 

امسال بالاخره اگه خدا بخواد ما عروسی میکنیم .....

شدیدا درگیر کارها شدیم هر روز میریم آتلیه و تالار و ....میبینیم  وقتایی هم که خونه هستم پای نتم همش دارم در مورد عروسی و بند و بساطش سرچ میکنم

دیروز یه آتلیه رفتیم که میگفت یه کلیپ براتون میسازم دو مییلیون فقط هزینه کلیپ میشه جدا از آلبوم و فیلم و اینا ...هر کلیپ هم یه داستان داره یکیش جریانش اینه که یه چراغ جادو داریم  و یه غول چراغ ازش بیرون میاد و .....امیرم همش میگفت حتما غول چراغم منم دیگه ......خلاصه کلی خندیدیم به این سوژه ..

ما کلا کلیپ نمیخواییم ولی این داستانایی که واسه ساخت کلیپ ها استفاده میکنن خیلی با مزست

یکی دیگه از کلیپ ها که ۳۰۰ تومن میشد این بود که عروس داره با دوچرخه توی جاده میره که دوچرخه پنچر میشه و خلاصه دختره حسابی کلافه میشه که یه ماشین ویییییییژ رد میشه توی اون ماشین شادوماد بوده ............دیگه خودتون بقیه داستان رو حدس بزنید ......

خلاصه داستانیه این کارای عروسی واسه خودش ...

ولی خیلی مزه میده احساس می کنم یه روزی دلم خیلی واسه این روزامون تنگ میشه ..

از خدا میخوام همه دختر پسرا خوشبخت و عاقبت بخیر بشن هر دختری با هزار امید و آرزو پا تو خونه بخت میذاره هر پسری هم واسه این ازدواج میکنه که به آرامش و استقلال برسه ...از خدا میخوام همه دختر پسرای روی کره زمین خوشبخت بشن

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 18:6 ] [ سمیرا ]
چقدر بهار نزدیک شده .....

اسفندماه که از راه میرسه انگار همه یه حال و حوصله دیگه پیدا میکنن .انگار قراره یه اتفاق خاصی بیفته  که این همه مردم به تکاپو میفتن ....

همیشه عاشق اسفند ماه و شلوغیاش بودم یعنی اصلا  شلوغی اسفند و جنب و جوش مردم رو بیشتر از خود عید دوست دارم ...بچه هم که بودم ۵ شنبه ها رو بیشتر از خود جمعه ها دوست داشتم  روز جمعه عصرش که میشد دلم خیلی میگرفت الانم همینجوریم ....

خلاصه الان یه وقتی از ساله که من خیلی باهاش حال می کنم . همه دارن میدو ند فقط ...انگار یه مسابقه شروع شده که  لحظه سال تحویل خط پایان این مسابقه میشه  دیگه همه آروم میشن .

عید برای همه مردم یه هیجان دیگه داره ...این روزا که میرم بیرون و ماهی گلی ها رو میبینم هم خیلی خوشحالم هم دلم واسه اون طفلکا میسوزه که تو اون هوای سرد میارنشون که ما بخریمشون

امیر میگه چه حرفایی میزنی اینا که سردشون نمیشه خونسردن ُ تو از بس خودت سرمایی هستی به اینا فکر میکنی که سردشونه  ......بوی  عود و شمع و هفت سین و خلاصه بند وبساط عید همیشه حالمو خوب میکنه

عجیب ترین لحظه زندگیم لحظه تحویل ساله ....یه شادی بزرگ و یه غم بزرگ تو دلمه ....درست لحظه ای که مرگ و تولد با هم ادغام میشه ...یه سالی میره و میمیره که سال بعدی متولد بشه ... نمیدونم یه سال جوانتر میشم یا پیرتر ......

اما امسال  لحظه سال تحویل چی از خدا بخوام ؟ .......من مطمعنم که امسال لحظه سال تحویل دلم پیش زهراست ..پیش دوستی که هیچ وقت ندیدمش اما غصه انار دختر نازش رو محاله از یاد ببرم .....امسال دلم پیش دوستاییه که چند ساله منتظر نی نی هستن و هر روز میان تو سایت از گریه ها و غصه هاشون میگن .....امسال دلم پیش عاطفه  است که در نبودباباش چقدر اشک میریزه موقع تحویل سال .........دلم پیش نفسه که این دم عیدی با اون وضعیت مجروح شده خداااااااااااااا........

دلم پیش اون دختر بچه معصوم و عقب مانده ایه که با پدرش اومده بود کفش بخره باباش خیلی با حوصله ازش میپرسید عزیزم کدوم رنگشو میخوای سفیده یا قرمزه؟ فروشنده اصرار میکرد قرمزو ببر اما دختر بچه معصوم با اون چهره نازو بی گناهش گفت سفیدشو بابای مهربون هم سفیدشو خرید ....خدااااااااااااااااااااااا  چراااااااااااااااااااااا؟

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا  تو رو به بزرگیت قسم همه بچه ها رو سالم نگه دار ای خدا دل هیچ پدر مادری رو داغدار نکن ...خدایا اگه قراره یه دختر معصوم رو اونجوری مریض خلق کنی اصلا خلق نکن قربون بزرگیت بشم من الهی

خدا جونم دم عیدی چقدر سر تو هم شلوغه لحظه سال تحویل کجایی ؟ پیش زهرا ؟ پیش عاطفه ؟ پیش یگانه ؟ پیش نفس ؟ پیش بچه های تو بیمارستان ؟ پیش غریبها ؟ یا اینکه با انار و سام و فرشته های بهشتی می خوای ۷ سین بچینی ؟.......خدایا میدونم که هر جا هستی یه سری هم به من میزنی ...خدایا کمکم کن امسال آدم باشم 

 

 

 

[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 15:2 ] [ سمیرا ]
                     



روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید:
 *`آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟`* دانشجویی شجاعانه پاسخ
داد: "بله."استاد پرسید: "هر چیزی را؟"
پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."
استاد گفت: "در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود
دارد."
برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده
بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از شما
یک سوال بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته."
دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟"
دانشجو پاسخ داد:
"البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و
کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و
انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد.
بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما
لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم."
دانشجو ادامه داد: "و تاریکی؟"
استاد پاسخ داد: "تاریکی وجود دارد."
دانشجو گفت:
"شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید
نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور
نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می
تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را
توضیح دهیم."
و سرانجام دانشجو پرسید:
- "و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟
خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق،
انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند.
فقدان آنها منجر به شر می شود."
و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.

      
                          این دانشجو *آلبرت انیشتین* بود

از دوست خوبم ندا مامان آرشیدا ممنونم که این مطلب خوب رو برام فرستاد

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 10:11 ] [ سمیرا ]
تو زن نشدی

برای در حسرت ماندن یک بوسه...

تو زن شدی

برای خلق بوسه ای از جنس آرامش...

تو زن نشدی

... ... که همخواب آدم های بیخواب شوی...

تو زن شدی

که برای خواب کسی رویا شوی...

تو زن نشدی

که در تنهاییت، حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی...

زن شدی، تا آغوشی در تنهایی عشقت باشی.........

[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 16:30 ] [ سمیرا ]
 

خوش به حال مسافر کشان میدان آزادی !

چه آزادانه داد میزنند ....آزادی !  آزادی!

[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 14:1 ] [ سمیرا ]

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی را می توانید در سجیه دید، این شمالی ترین شهر دانمارکیهاست، جایی که دریای بالتیک و دریای شمال بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا بوجود می آید.

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است.
سورة مبارکه الرحمن
مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (19) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (20)  فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (21) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)
19. دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند.20. اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند.21. پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟ 22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود.

سوره مبارکه فرقان آیه 53:
« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً»
و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد.

[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 23:25 ] [ سمیرا ]
اصلا نمیخواستم راجع به انار چیزی تو وبم بنویسم  ...چون نمیخواستم زهرا مامانش ناراحت بشه  ولی ....

انار دختر یکی از دوستهای مجازیم هست ..........که متاسفانه با آبجوش سوخت وبیشتر از ۲۰ روز تو بیمارستان بستری بود ...........

امروز همش با خودم میگفتم خدا کنه وقتی میرم تو وبلاگ شیما نوشته باشه که انار مرخص شد ...خیلی شوکه شدم خیلیییییییییییییییییی

من به شیما گفته بودم به مامان انار بگه که وقتی از بیمارستان مرخص شد یه عالمه چیزای خوشگل واسه تولدش درست میکنم ....من قول داده بودم خدا جون

حالم واقعا بده یه دختر معصوم که ۶ بهمن تولد دوسالگیش بود امروز پر کشید و رفت پیش فرشته ها ....

انار عزیز دلم میخواستی تولد دوسالگیت روپیش فرشته ها  باشی ؟ فکر دل مامانتو نکردی عزیزم ؟

آخه زهرا چه جوری برگرده خونه بدون تو ؟ چه جوری بره تو اتاقت ؟ چه جوری لباساتو ببینه ؟ خدایا ایمانشو زیاد کن خدایا بهش صبر بده ای خداااااااا

انار عزيزم داري ميري پيش فرشته ها ...ميدونم اونا برات تولد ميگيرن ....مامانت ميخواست برات تولد ماه و ستاره اي بگيره انارم ...حالا ميري پيش ماه و ستاره ها  اونجا برات تولد ميگيرن خاله

انار قشنگم حالا كه داري ميري اون بالا پيش سام و درينا و يه عالمه فرشته ديگه ...حالا كه داري ميري پيش علي اصغر امام حسين ....واسه مامانت دعا كن كه طاقت دوريتو داشته باشه خاله ....

ماها كه خاله مجازيت بوديم داريم از غصه دق ميكنيم واي به حال مامانت ....

انار عزيز خاله تو جات خوبه اون بالا همه فرشته ها هستن اونجا آدمي نيست كه اذيتت كنه ...زشتي و پليدي نيست ...
انار خاله جان دنياي تو اندازه دنياي ما كوچيك نبود اين دنيا واسه تو خيلييييييي  تنگ بود خاله ....

انارم واسه مامانت خيلي دعا كن عزيزززززززززززم   ........من كه اشكام بند نمياد و تنم يخ كرده خدا ميدونه زهرا چه حالي داره

خدایا  از این امتحانای سخت سخت نگیر به خدا ماها طاقت نداریم ....خدا جون خودت به مامانش آرامش بده........فقط ازت میخوام به پدر و مادرش صبر بدی..

 

                                 

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 16:39 ] [ سمیرا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
فروش بک لینک طراحی سایت